جستارEssay
شاه و سیمرغThe King and the Simorgh
خوانشی از «سنمار» و «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی
On Bahram Beyzai’s Senmar and Death of Yazdgerd
تمرکز نمایشنامه سنمار و مرگ یزدگرد حول مرگ است1.
هر دو جسدی را تبدیل به مرکز صحنه و سخنان جان بی جان انها پس از مرگ را به عنوان گواهی بی چون و چرا از واقعیت عمل بدست میگیرند.
شاید هر کدام از این داستان ها به مسئله ای متفاوت در بطن تاریخ یا افسانه های گذشتگان بپردازند ولی مفهوم مرگ در هر دوی آنها بروز مشخصی در یک قالب پیدا میکند منتها در مقابل هم، هر کجا که انگشت سنمار به سوی دیگران درازی کرده و انها را نشانه گذاری کرده همان انگشت ها از سوی دیگران به پیکر ماسک دار یزدگرد نشانه رفته اند2.
ماسکی که گواه وجود شاهی است که چهر از ایزد دارد3، در حالی که سنمار با کارش خورنق شناخته می شود.
فاصله بسیاری میان ماحصل کار خسروان و خورنق سنمار هست و در عین حال قرابتی بسیار، هر چند سنمار در باره پایان سنمار است، مرگ یزدگرد در باب پایان خورنق، ان برج و بارویی که همگان را در خود حل کرده و بهروزی و ناکامی را برای همگان ارزانی داشت و در عین زیر حال ان قصر از سدر ها همچون ماسک شاهنشاه وجودی نامشخص نهفته است، تصویری نامعلوم، نه نعمان میداند که چرا؟4 و نه موبد میداند که؟
براستی چهر از ایزد چگونه بود؟
مرثیه نویسی بیضایی برای واقعیت و آرمان با هم است.
هر دویی که چیزی به جز قضاوت ایندگان برایشان نمانده، چه درفش سیاه اعراب و چه جار و کوس شاه ایران5، قضاوتی که از متن خارج است، چرا که همزمان در لحظه تجربه متن خود نظاره گر دادگریم، و هم در لحظه تاریخی در اینده این رویداد ها، قضاوت های بیشمار ممتدی که پی در پی، پیش و پس ما رخ داده.
باز کردن کلاف مرگ در این دو اثر بیضایی حالاتی مشابه سردرگمی کسان نمایشنامه را برای ما باقی میگذارد، صرفا همزمان در جایگاه سنمار و آسیابان6، موبد و یزدگرد و نعمان و خورنق با همیم، ولی دیگر شاهدی از جسد برای بازگو کردن و گواهی دادن نیست مگر خود متن که همچون جسدی بی جان داستانی را با اوج شروع و با اوجی دیگر همچون رسیدن به سرابی از واحه ای رها میکند، لحظه رهایی از اوج این اوج که در سیلان رویاهای سنمار، در درد های همسر اسیابان بود، این تجاوز یزدگرد به مردمش که این بار غریزی خود را عیان کرده، فرو افتادن ارمان به واقعیت است، تبدیل حرمسرای عظیم خداوندگار ایران به خانه محقر اسیابان سالخورده ای و همسر و دختر رنجورش، و سنمار تبدیل این سیلان خشن و تند واقعیت، باد های بادیه و گرمای سوزان صحرا به عظمت خورنق، عظمتی که تندی واقعیت نابودش کرد، به نحوی، نامش را نفرین کرد، همانطور که زن اسیابان نام یزدگرد را نفرین کرد، ارمانی را لعنت فرستاد، هر دوی این ارمان ها به قدر خود، همچو هر ارمان دیگری ماحصل تعدیند، برای سنمار به خشکی صحرا، زندگی بادیه نشینان و چوب های هزاران ساله بود و برای یزدگرد زندگی مردمان سرزمینش و هردو ناملموس، ولی چرا دفاع سنمار بر حق است ولی دفاع موبد نه؟
چرا بیضایی یکی را بر دیگری ترجیح میدهد؟
زندگی وجه تمایز این دو ارمان است، زندگی برای بیضایی توامان از عشق و خرد است، چیزی که سنمار و شیخ شرزین هر دو دارند7 ولی ملوک متمادی نه.
ولی ایا عشق و خرد وحدتی بی تضاد دارند؟
و خرد براستی چیست؟
ارجاعهاSources
- برگرفته ازDrawn from
اثری که جستار «سنمار» مینامد نمایشنامهٔ «مجلس قربانی سنمار» بیضایی است که در آن نعمان، سنمار معمار خورنق را از فراز کاخ فرو میافکند و مرگ او بر صحنه رخ میدهد.
The work the essay calls 'Senmar' is Beyzai's play 'The Sacrificial Rite of Senmar', in which Nu'man has Senmar, the architect of Khavarnaq, thrown from the palace and his death takes place on stage.
Bahram Beyzai, مجلس قربانی سنمار (Majles-e Qorbani-ye Senmar), play, written 1377 (1998); first published Tehran: Roshangaran va Motale'at-e Zanan, 1380 (2001). Note: it is a play (نمایشنامه), not a screenplay. ↗ ↩ - برگرفته ازDrawn from
در «مرگ یزدگرد» جسدی با جامهٔ شاهی در آسیاب یافت میشود و آسیابان و زن و دخترش در برابر موبد و سردار و سرکرده روایتهایی متناقض از مرگ او و از هویت خود جسد عرضه میکنند.
In 'Death of Yazdgerd' a body in royal garments lies in the mill, and the miller, his wife and daughter give the priest, the general and the commander contradictory accounts of the death and even of whose body it is.
Bahram Beyzai, مرگ یزدگرد (Death of Yazdgerd), play, written and first staged 1358 (1979, Tehran City Theatre); published Tehran: Roozbehan, 1359 (1980). Film adaptation by Beyzai, 1360 (1981/82). English: trans. Manuchehr Anvar. ↗ ↩ - برگرفته ازDrawn from
«چهر از ایزدان» لقب رسمی شاهنشاهان ساسانی در کتیبهها و سکههاست و بر خاستگاه ایزدی شاه دلالت میکند؛ جستار همین لقب را به ماسک پیکر یزدگرد پیوند میزند.
'Whose seed/image is from the gods' (čihr az yazdān) is the official title of Sasanian kings in inscriptions and on coins, asserting divine descent; the essay ties this title to the mask on Yazdgerd's body.
Touraj Daryaee, «لقب پهلوی چهر از یزدان و شاهنشاهان ساسانی», نامهٔ فرهنگستان, no. 16 (1377/1998). ↗ ↩ - برگرفته ازDrawn from
در روایت نظامی، پس از ساخته شدن خورنق و کشتن سنمار، نعمان روزی از بالای کاخ به ناپایداری جهان میاندیشد و ملک را رها کرده ناپدید میشود؛ پرسش بیپاسخ نعمان در جستار با این روایت همسوست.
In Nizami's version, after Khavarnaq is built and Senmar killed, Nu'man looks out from the palace, reflects on the world's transience, renounces his kingdom and vanishes; the essay's unanswered 'why' of Nu'man echoes this.
Nizami Ganjavi, هفت پیکر (Haft Peykar, 593/1197). Sections «صفت سمنار و ساختن قصر خورنق» and «صفت خورنق و ناپیدا شدن نعمان» (sections 9 and 10 in the Ganjoor edition). See also R. Würsch, 'Ḵawarnaq', Encyclopaedia Iranica. ↗ ↩ - برگرفته ازDrawn from
این عبارت به پایان «مرگ یزدگرد» اشاره دارد که با رسیدن تازیان داوری ناتمام میماند و زن آسیابان میگوید: «شما را که درفش سپید بود، این بود داوری! تا رای درفش سیاه آنان چه باشد!»
The phrase recalls the close of 'Death of Yazdgerd', where the Arabs arrive before judgment is passed and the miller's wife says: 'This was the judgment of you of the white banner; let us see what the verdict of their black banner will be.'
Bahram Beyzai, مرگ یزدگرد (1358/1979), final scene (closing speech of the miller's wife). ↗ ↩ - برگرفته ازDrawn from
آسیابان بیضایی از روایت تاریخی کشته شدن یزدگرد سوم در آسیابی نزدیک مرو گرفته شده است که طبری و فردوسی هر دو آن را آوردهاند.
Beyzai's miller comes from the historical account of Yazdegerd III being killed in a mill near Merv (651), reported by both Tabari and Ferdowsi.
al-Tabari, Taʾrikh al-rusul wa-l-muluk (early 10th c.), events of year 31 AH; Eng. The History of al-Tabari, vol. XV, trans. R. S. Humphreys (SUNY, 1990). Persian: تاریخ طبری, trans. Abolqasem Payandeh, Bonyad-e Farhang-e Iran, 1352 (repr. Asatir, 1362 to 1365). Also Ferdowsi, Shahnameh, «پادشاهی یزدگرد», closing sections (the miller Khosrow and Mahuy). ↗ ↩ - برگرفته ازDrawn from
شیخ شرزین قهرمان فیلمنامهٔ «طومار شیخ شرزین» بیضایی است، دبیری در کتابخانهٔ سلطانی در روزگار مغولان که به سبب دانش خود رانده میشود.
Sheikh Sharzin is the hero of Beyzai's screenplay 'The Petition of Sheikh Sharzin', a scribe of the royal library under Mongol rule who is cast out for his learning.
Bahram Beyzai, طومار شیخ شرزین (The Petition of Sheikh Sharzin), unfilmed screenplay, 1365 (1986); first published Stockholm: Ramin, 1368 (1989). ↗ ↩